مجتمع آموزش علوم اسلامی کوثر
 
 
 
 
 
 
 
 انتشار اولین اثر برگزیده تالیف شده در پژوهشکده مطالعات تخصصی کوثر با همکاری موسسه آزمون یار پویا

 برگزاری دومین جلسه کارگروه بررسی و تصویب طرح نامه سطح چهار رشته تفسیر تطبیقی

 جلسه دفاع پایان نامه اعظم طلایی جم از طلاب سطح 3 با موضوع «نقش کنترل خشم دراصلاح روابط اجتماعی در قران باتکیه بر بیانات ایه الله جوادی املی »

 جلسه دفاع پایان نامه ریحانه جهانی از طلاب سطح 3 با موضوع «بررسی فقهی و قانونی و واگذاری مسئولیت به غیر مسلمان در حکومت اسلامی»

 برگزاری مصاحبه گرایش تاریخ اسلام و تفسیر و علوم قرآنی

 برگزاری کارگاه نگرش تا نگارش پایان نامه

 برنامه مراسم تشییع پیکر شهید سپهبد سلیمانی

 اجتماع بزرگ مردمی بیعت با امام عصر (عج) در سراسر کشور

 دیدار اعضای مجلس خبرگان رهبری با رهبر انقلاب

  رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار جمعی از طلاب سراسر کشور

 مرکز مدیریت حوزه‌های علمیه در بیانیه ای: حوزه های علمیه با تمام توان ازسپاه پاسداران حمایت می کند

 در حمایت از سپاه پاسداران: تجمع بزرگ حوزویان در مدرسه فیضیه

 

خانه تازه هاي علمي و ادبي داستان خواستگاری و ازدواج حضرت علی(ع) و حضرت زهرا(س) ...
چهار شنبه 26 مهر 1391     داستان خواستگاری و ازدواج حضرت علی(ع) و حضرت زهرا(س)

از زبان حضرت علی(ع)
آغاز
روزى خدمتكارم از من پرسيد: آيااز خواستگارى فاطمه خبر دارى ؟ گفتم : نه
گفت : كسانى وىرا از پدرش خواسته اند. اما تعجب است كه پا پيش ‍ نمى گذارى و فاطمه را از رسولخدا(ص ) نمى خواهى ؟!
گفتم : من چيزى ندارم كه با آن تشكيل خانواده دهم .
گفت : اگر تو نزد رسول خدا(ص ) شوى (من مطمئنم كه ) فاطمه را به تو تزويج خواهدكرد.
به خدا سوگند، آن كنيز، چندان در گوش من خواند تا جراءت اقدام را در منپديد آورد. و مرا وادار ساخت كه نزد رسول خدا(ص ) بروم .
قال على : خطبت فاطمه الى رسول الله (ص ) فقالت لى مولاه : هل علمتان فاطمه قد خطبت الى رسول الله (ص ) ؟
قلت : لا .
قالت : فقد خطبت ، فمايمنعك ان تاتى رسول الله (ص ) فيزوجك ؟ فقلت و عندى شى اتزويج به ؟ قالت : انك انجئت الى رسول الله (ص ) زوجك . فوالله ما زالت ترجينى.....
كابين
... هنگامى كه براى خواستگارى فاطمه رفتم ، مجذوب حشمت و حرمت رسولخدا(ص ) شدم و خاموش در برابر او نشستم ؛ بخدا قسم ، كلمه اى بر زبانم جارىنشد.
رسول خدا(ص ) كه چينن ديد پرسيد: چه مى خواهى ؟ آيا حاجتى دارى ؟
منهمچنان خاموش ماندم و چيزى نگفتم . دوباره پرسيد، و من باز ساكت بودم . تا اينكهبراى بار سوم گفت : شايد براى خواستگارى فاطمه آمده اى؟
گفتم : آرى ، فرمود: آيا جيزى دراى كه آن را كابين زهراسازى؟
گفتم : نه ، يا رسول الله (ص(
فرمود: زرهى را كه به تو دادهبودم ، چه كردى ؟
گفتم : دارم ، اما چندان ارزشى ندارد و بيش از چهار صد درهمبها ندارد.
فرمود: همان را كابين فاطمه قرار بده و بهايش را نزد من بفرست .
قال على (ع ):... حتى دخلت على رسول الله (ص ) و كانت لهجلاله و هيبه فلما قعدت بين يديه افحمت فو الله ما استطعت ان اتكلم .
فقال : ماجا بك ؟ الك حاجه ؟ فسكت .
فقال : لعلك حئت تخطب فاطمه ؟ فلت : نعم ، قال : فهلعندك من شى تستحلها به ؟
قلت : لا و الله يا رسول الله (ص )! فقال : ما فعلتالدرع التى سلحتكها؟ فقلت : عندى و الذى نفسى بيده انها لحطيميه ، ما ثمنها الااربعماثه درهم .
قال : قد زوجتكها، فابعث فانها كانت لصداق بنت رسول الله (ص)
جهاز مختصر
... من برخاستم و زره را فروختم و پول آن را به خدمت آوردم و دردامنش ‍ ريختم .
حضرت از من نپرسيد كه چند درهم است و من نيز چيزى نگفتم . سپس ‍ بلال را صدا زد و مشتى از آن درهمها را به او داد و فرمود: با اين پول براى فاطمهعطريات تهيه كن .
بعد با هر دو دست خود مشتى را برگرفتو به ابوبكر داد و فرمود: از لباس و اثاث منزل آنچه مورد نياز است خريدارى كن . عمار ياسر و تنى چند از اصحابرا هم همراه او روانه كرد. آنها وارد بازار شدند و هر يك چيزى زا مى پسنديد و ضرورىمى دانست ، به ابوبكر نشان مى داد و با موافقت او مى خريد. از چيزهايى كه آن روزخريدند:
پيراهنى به بهاى هفت درهم و جارقدى به چهار درهم ، قطيفه مشكى بافتخيبر، تخت خوابى بافته از برگ خرما. دو تشك كه از كتان مصرى رويه شده بود كه يكى ازليف خرما و ديگرى را از پشم گوسفند پر كرده بودند. چهار بالش از چرم طائف كه از علفاذخر)گياه مخصوصى است در مكه ) پر شده بود. و پرده اىپبشمين و يك قطعه حصير، بافت هجر (مركز بحرين آن زمان ) و آسياب دستى و كاسه اىبراى دوشيدن شير و مشمى براى آب و ابريقى قير اندود و سبويى بزرگ و سيز رنگ وتعدادى كوزه گلى .
اشياء خريدارى شده را نزد رسول الله (ص ) آوردند. حضرت همينطور كه جهاز دخترش را مى ديد و آن ها را بررسى و ورنداز مى نمود گفت : خدا به اهل بيت بركت دهد.
قال على (ع(:... قال رسول الله (ص ) قم فبع الدرع ، فقمت فبعته و اخذت الثمن و دخلت على رسولالله (ص ) فسكبت الدرهم فى ححره فلم يسالنى كم هى ؟ و لا انا اخبرته ، ثم قبض قبضهو دعا بلالا فاعطاه فقال : ابتعغ لفاطمه طيبا، ثم قبض رسول الله (ص ) من الدراهمبكلتا يديه فاعطاه ابابكر و قال : ابتع لفاطمه ما يصلحها منثياب و اثاث البيتو اردفه بعمار بن ياسر و بعده من اصحابه . فحضروا السوقفكانوا يعترضون الشى مما يصلح فلا يشترونه حتى يعرضوه على ابى بكر فان استصلحهاشتروه .
فكان مما اشتروه : قميص بسبعه دراهم و خمار باربعه دراهم و قطيفه سوداخيبريه و سرير مزمل بشريط و فراشين من خيش مصر حشو احدهما ليف و حشو الاخر من صوف واربع مرافق من ادم الطائف حشوها اذخر و ستر من صوف و حصير هجرى و رحى لليد و مخضبمن نحاس و سقا من ادم و قعب للبن و شن للما و مطهره مزفته و جره خضرا و كيزان خزف .
حتى اذا استكمل الشرا حمل ابوبكر بعض المتاع و حمل اصحاب رسول الله (ص ) الذينكانوا معه الباقى فلما عرض المتاع على رسول الله (ص ) جعل يقلبه بيده و يقول : بارك الله الاهل البيت.
جشن عروسى
يك ماه گذشت و من هر صبح و شام به مسجد مى رفتم و با پيامبر خدا(ص ) نماز مى گزاردم و به منزل باز مى گشتم . اما در اين مدت صحبتى از فاطمه به مياننيامد. تا اينكه همسران رسول خدا(ص ) به من گفتند: آيا نمىخواهى كه ما با رسول خدا(ص ) سخن بگوييم و درباره انتقال زهرا به خانه شوهر، باحضرتش گفتگو كنيم؟
گفتم : آرى چنين كنيد.
آنها نزد پيامبر خدا(ص( رفتند، و از آن ميانام ايمنگفت : اى فرستاده خدا! اگر خديجه زنده بود چشمانش به جشن عروسى فاطمه روشنمى شد. چه خوب است شما فاطمه را به خانه شوهر بفرستيد تا هم ديده زهرا به جمال شويشروشن گردد و سر و سامانى بگيرد و هم ما از اين پيوند فرخنده شادمان گرديم ؟ اتفاقاعلى هم چنين خواسته است .
پيغمبر فرمود: پس چرا على چيزى نگفت ؟ ما منتظربوديم تا او خود همسرش را بخواهد.
من گفتم : اى رسول خدا(ص )! شرم مانع منبود.
پس رو به زنان خود كرد و فرمود: چه كسانى اينجاحاضرند؟
ام سلمه گفت : من و زينب و فلانى و فلانى ...
فرمود: پس هماكنون حجره اى براى دختر و پسر عمويم آماده كنيد. ام سلمه پرسيد: كدام حجره ؟فرمود: حجره خودت مناسبتر است . به زنها هم فرمود كه برخيزند و مقدمات جشن عروسى راآماده كنند.
قال على (ع ):... فاقمت قعد ذلك شهرا اصلى معرسول الله (ص ) و ارجع الى منزلى و لا اذكر شيئا من امر فاطمه ثم قلن ازواج رسولالله (ص ) الا نطلب لك من رسول الله (ص ) دخول فاطمه عليك ؟ فقلت افعلن ، فدخلنعليه فقالتام ايمن : يا رسول الله (ص )! لو ان خديجهباقيه لقرت عينها بزفاف فاطمه و ان عليا يريد اهله ، فقر عين فاطمه ببعلها و اجمعشملها و قر عيوننا بذلك .
فقال : فما بال على لايطلب منى زوجته ؟ فقد كنا نتوقعذلك منه ...
فقلت : الحياه يمنعنى يا رسول الله (ص(
فالتفت الى النسا فقال : من ههنا؟ فقالت ام سلمه : انا ام سلمه و هذه زينب و هذه فلانه و فلانه ، فقالرسول الله (ص ) هيئوا لابنتى و ابن عمى فى حجرى بيتا.
فقالت ام سلمه : فى الىحجره يا رسول الله (ص )؟ فقال رسول الله (ص ): فى حجرتك و امر نساه ان يزين و يصلحنمن شانها....
عطر ويژه
ام سلمهنزد فاطمه رفت از وى پرسيد: آيااز عطريات و بوى خوش ‍ چيزى اندوخته دارى ؟
فرمود: آرى ، سپس برخاست و رفت و باخود شيشه اى همراه آورد و قدرى از محتواى آن را در كف دست ام سلمه ريخت . ام سلمهگفت : بوى خوشى از آن استشمام كردم كه هرگز مانند آن نبوييده بودم . از فاطمهپرسيدم : اين بوى خوش را از كجا تهيه كردى ؟
فرمود: هنگامىكهدحيه كلبىبه ديدار پدرم مى آمد، پدرم مى فرمود: زيراندزى براى عموى خود بگسترم ،دحيهبر آن مى نشست و چونبرمى خاست از لباسهايش چيزى فرو مى ريخت و من به امر پدرم آنها را جمع كرده و دروناين شيشه نگهدارى مى نمودم .
)بعدها) اين جهت را از رسول خدا پرسيدم ،فرمود: او دحيه كلبى نبود، بلكه جبرئيل بو كه شبيه او به ديدارم مى آمد. و آنچه ازبالهاى او فرو مى ريخت ، عنبر بود.
قال على (ع ):... قالت ام سلمه : فسالت فاطمه، هل عندك طيب ادخر تيه لنفسك ؟ قالت : نعم ، فاتت بقاروره فسكبت منها فى راحتىفشممت منها رائحه ما شمت مثلها قط، فقلت : ما هذا؟ فقالت : كان دحيه الكلبى يدخلعلى رسول الله (ص ) فيقول لى يا فاطمه ؟
هات الوساده فاطرحيها لعمكفاطرح له الوساده فيجلس عليها، فاذات نهض سقط من بين ثيابه شىفيامرنى بجعه ، فسال على رسول الله (ص ) عن ذلك ، فقال : هوعنبر يسقط من اجنحه جبرئيل .
وليمه
شبى كه مى خواستند عروس را بهخانه شويش ببرند پيامبر خدا(ص ) فرمود:
على ! براى همسرت وليمه اى نيكو فراهمكن . سپس فرمود: گوشت و نان نزد ما هست ، شما فقط روغن وخرماتهيه كنيد.
من روغن و خرما تهيه كردم و حضرت هم گوسفندى به همراه نانفراوان فرستاد و خود نيز آستينها را بالا زد و با دست مبارك خرماها را از ميان مىشكافت و (پس از جدا كردن هسته ) آنها را درون روغن مى ريخت . هنگامى كه خوراكحيس(غذايى آميخته از آرد و خرما و روغن ) آماده شد به منفرمود: هر كه را مى خواهى دعوت كن .
قال على (ع ): ثم قال لى رسول الله (ص ): يا على ! اصنع لا هلك طعامافاضلا ثم قال : من عندنا اللحم و الخبز و عليك التمر و السمن .
فاشتريت تمرا وسمنا فحسر رسول الله (ص ) عن ذراعه و جعل يشدخ التمر فى السمن حتى اتخذه حيسا و بعثالينا كبشا سمينا فذبح و خبز لنا خبز كثير، ثم قال لى رسول الله (ص:( ادع من احببت
ميهمانى
من به مسجد آمدم (تا كسانى رابراى شركت در وليمه فاطمه دعوت كنم ) ديدم مسجد از جمعيت موج مى زند. خواستم از آنميان عده اى را به ميهمانى بخوانم و بقيه را واگذارم اما از اين كار شرم كردم وتبعيض را روا ندانستم به ناچار بر بالاى بلندى مسجد ايستادم و بانگ برداشتم كه : بهميهمانى وليمه فاطمه حاضر شويد.
مردم دسته دسته به راه افتادند. من از كثرت مردمو اندك بودن غذا خجالت كشيدم و ترسيدم كه به كمبود غذا مواجه شوم . رسول خدا(ص)متوجه نگرانى من شد و فرمود: على ! من دعا مى كنم تا غذا بابركت شود.
شمار ميهمانان بيش از چهار هزار نفر بود كه به بركت دعاىپيغمبر همه از خوراكى و نوشيدنى سير شدند و در حالى كه دعا گوى ما بودند، خانه راترك كردند، و با اين همه ، چيزى از اصل غذا كاسته نشد. در پايان رسول گرامى كاسههاى متعدد خواست و آنها را از خوراكى انباشت و به خانه هاى همسران خويش فرستاد. سپسفرمود تا كاسه ديگرى آوردند، آن را هم پر از غذا كرد و گفت : اين ظرف هم از فاطمه و شويش باشد.
قالعلى (ع ):... فاتيت المسجد و هو مشحن بالصحابه فاحييت ان اشخص قوما و ادع ، ثم صعدت على ربوه هناك وناديت : اجيبوا الى وليمه فاطمه ، فاقبل الناس ارسالا، فاستحييت من كثره الناس وقله الطعم ، فعلم رسول الله (ص ) ما تداخلنى ، فقال يا على ! انى سادعوا اللهبالبركه ... فاكل القوم عن آخرهم طعامى و شربوا شرابى و دعوا لى بالبركه و صدروا وهم اكثر من اربعه الاف رجل و لم ينقص من الطعام شى ، ثم دعا رسول الله (ص ) باصحاففملئت و وجه بها الى منازل ازواجه ثم اخذ صحفه و جعل فيها طعاما و قال : هذا لفاطمه و بعلها.
زفاف
چون آفتاب غروب كرد، رسول خدا(ص( بهام سلمهفرمود كه فاطمه را نزد او بياورد. ام سلمه، فاطمه را در حالى كه پيراهنش بر زمين كشيده مى شد، آورد. (حجب و حياى او از پدربه حدى بو كه سراپا خيس گشته بود و) دانه هاى عرق از چهره او بر زمين مى چكيد. چوننزديك پدر رسيد پاى وى بلغزيد (و بر زمين افتاد). رسول خدا(ص ) فرمود: دخترم : خداوند تو را در دنيا و آخرت از لغزش حفظ كندهمين كهدر برابر پدر ايستاد، حضرت پرده از رخسار منورش برگرفت و دست او را در دست شويشگذارد و گفت : خداوند پيوند تو را با دخت پيامبر مباركگرداند.
على ! فاطمه نيكو همسرى است ،
فاطمه ! على هم نيكو شوهرى است .
سپس فرمود: به اتاق خو رويد و منتظر من بمانيد.
قالعلى (ع ):... حتى اذا انصرفت الشمس للغروب قال رسول الله (ص ): يا ام سلمه هلمىفاطمه فانطلقت فاتت بها و هى تسحب اذيالها و قد تثببت عرقا حيا من رسول الله (ص( فعثرت فقال رسول الله (ص ): اقالك الله العثره فى الدنيا و الاخره . فلما وقفت بينيديه كشف الردا عن وجهها حتى راها على ثم اخذ يدها فوضعها فى يد على و قال : باركالله لك فى ابنه رسول الله (ص ) يا على ! نعم الزوجه فاطمه ، و يا فاطمه ! نعمالبعل على ، انطلقا الى منزلكما و لاتحدثا امرا حتى اتيكما.
دعا
مندست فاطمه را گرفتم و (به اتاق خود آوردم ) و در گوشه اى به انتظار رسول خدا(ص( نشستيم . چشمان فاطمه از شرم بر زمين دوخته شده بود و من نيز از خجالت سر به زيرداشتم . ديرى نپاييد كه رسول خدا(ص ) تشريف آوردند و فاطمه را در كنار خود نشانيد. سپس فرمود: فاطمه ! ظرف آبى بياور. فاطمه برخاست و ظرفى آب آورد و به دست پدر داد. رسول كرامى قدرى از آن آب در دهان كرد و پس مزه مزه كردن آب را درون ظرف ريخت . سپساز دخترش خواست تا نزديكتر رود. فاطمه چنين كرد و پيامبر اندكى از آب ميان سينه اوپاشيد. سپس مقدارى از همان آب بر پشت و شانه او پاشيد. آنگاه دست به نيايش گشود وگفت : پروردگارا! اين دختر من است ، عزيزترين كس در ديده من ،پروردگارا! و اين هم برادر من و محبوبترين خلق تو نزد من است ، خداوندا! او را ولىو فرمانبر خود گردان و اهل او را بروى مبارك گردان ....
قال على (ع ):... فاخدت بيد فاطمه و انطلقت بها حتى جلست فى جانبالصفه و جلست فى جانبها و هى مطرقه الى الارض حيا منى و انا مطرق الى الارض حيامنها، ثم جا رسول الله (ص ) فقال : من ههنا؟ فقلنا: ادخل يا رسول الله (ص ) مرحبابك زائرا و داخلا فدخل فاجلس فاطمه من جانبه ثم قال : يا فاطمه ايتينى بما فقامتالى قعب فى البيت فملاته ما ثم اتته به فاخذ جرعه فتمضمض بها ثم مجها فى القعب ثمصعب منها على راسها ثم قال اقبلى ، فلما اقبلت نضح منه بين ثدييها، ثم قال : ادبى ،فادبرت فنضح منه بين كتفيها ثم قال : اللهم هذه ابنتى و احب الخلق الى ، اللهم وخذا اخى و احب الخلق الى ، اللهم اجعله لك وليا و بك حفيا و بارك له فى اهله ....
نخستين ديدار
پس از آن سه روز گذشت و رسول خدا(ص ) به ديدن ما نيامد. چون بامدادروز چهارم برآمد، حضرت تشريف آورد. ورود رسول خدا(ص ) مصادف شد با حضوراسما بنت عميس در منزل ما. حضرت به اسما فرمود: تو اينجا چه مى كنى؟ با اينكه در خانه مرد هست چرا اينجا توقف كرده اى ؟ اسما گفت : پدر و مادرم فدايت، دختر در شب زفاف به حضور زنى كه بر حاجات او رسيدگى كند، نيازمند است . توقف مندر اينجا از آن رو بوده است كه اگر فاطمه را حاجتى دست داد او را يارى رسانم .
حضرت به او فرمود: خدا در دنيا و آخرت حاجات تو را برآورده سازد.
... آن روز روز سردى بود. من و فاطمه در بستر بوديم و چونگفتگوى حضرت را با اسما (كه قهرا بيرون از اتاق بود) شنيديم ، خواستيم تا برخيزيم وبستر خود را جمع كنيم كه صداى آن حضرت بلند شد و فرمود: شما رابه پاس حقى كه بر عهده تان دارم ، سوگند مى دهم كه از جاى خود برنخيزيد تا من نيزبه شما بپيوندم .
ما اطاعت كرديم و به حال خود بازگشتيم و پيامبر خدا(ص ) داخل شد و بالاى سر ما نشست و پاهاى سرد خود را در ميان عبا كرد. پاى راستش را منبه آغوش گرفتم و پاى ديگر را فاطمه به سينه چسباند... پس از گذشت لحظاتى كه بدنمبارك او گرم شد، فرمود:
على ! كوزه آبى بياور. چون آوردم ... آياتى چند از قرآنبر آن خواند و سپس ‍ فرمود: على ! اندكى از اين آب بنوش و مقدراى هم باقى بگذار. پساز آشاميدن ، حضرت باقى مانده آب را گرفت بر سر و سينه من پاشيد و گفت : خدا همه رجس و پليدى را از تو دور گرداند و تو را از هر گناه و پستىپاك سازد.
سپس آبى تازه طلبيد... آياتى از كتاب خدا بر آن خواند و به دستدخترش ‍ داد و فرمود: قدرى از آن بياشام و اندكى باقىبگذار. آنگاه باقى مانده را بر سر و سينه او پاشيد و در حق وى نيز همان دعارا كرد.
قال على (ع ): و مكث رسول الله (ص ) بعد ذلكثلاثا لايدخل علينا، فلما كان فى صبيحه اليوم الرابع جا نا اليدخل علينا فصاف فىحجرتنا اسما بنت عميس الخثعميه .
فقال لها: ما يقفك هاهنا و فى الحجره رجل؟
فقالت : فداك ابى و امى ان الفتاه اذا زفت الى زوجها تحتاج الى امراه تتعاهدهاو تقوم بحوائجها فاقمت ههنا لاقضى حوائج فاطمه قال : يا اسما! قضى الله لك حوائج الدنيا و الاخره .
... و كانت غداه قره و كنت انافاطمه تحت العبا فلما سمعنا كلام رسول الله (ص ) لاسما ذهبنا لنقوم ، فقال : بحقى عليكما لاتفترقا حتى ادخل عليكما.
فرجعنا الى حالنا ودخل و جلس عند رووسنا و ادخل رجليه فيما بيننا و اخذت رجله اليمنى فضممتها الى صدرىو اخذت فاطمه رجله اليسرى فضمتها الى صدرها و جعلنا ندفى من القر حتى اذا دفئتا قال : يا على ! ائتنى بكوز منن ما فاتيته فتفل فيه ثلاثا و قرا فيه آيات من كتاب اللهتعالى ثم قال : يا على ! اشربه و اترك فيه قليلا ففعلت ذلك فرش باقى الما على راسىو صدرى و قال : اذهب الله عنك الرجس يا اباالحسن و طهركتطهيراو قال : ائتنى بما جديد، فاتيته به ففعل كما فعل و سلمه الى ابنته وقال لها: اشربى و اتركى منه قليلا، ففعلت ، فرشه على راسها و صدرها و قال : اذهبت الله عنك الرجس و طهرك تطهيرا.




امروز:  سه شنبه 11 آذر 1399
اخبار
آموزش
کتابخانه
اصطلاحات
مقالات
اساتید
کانون قرآن
گفتمان
پرسش و پاسخ
بسیج
گالری عکس
مناسبت ها
فرزانگان
اطلاعیه ها و بیانیه ها
رویدادها
تازه های علمی
 
 
 
 
کليه حقوق معنوي براي مجتمع آموزش علوم اسلامي کوثر محفوظ مي باشد.
Designed by Hetav Group & Powered by: Karimabadi