مجتمع آموزش علوم اسلامی کوثر
 
 
 
 
 
 
 
 به همت حوزه های علمیه خواهران و پژوهشکده مطالعات تخصصی کوثر کارگاه مهارت بیان تفسیر برگزار شد

 برگزاری اولین جلسه اخلاق عمومی حوزه‌های علمیه خواهران با حضور آیت الله صدیقی در کوثر

 برگزاری دوره مکالمه عربی در مجتمع کوثر

 برگزاری دومین جلسه درس خارج فقه در مجتمع کوثر

 برگزاری نشست توجیهی آموزشی- پژوهشی طلاب سطح 4

 برگزاری اولین جلسه کلاس خارج فقه در مجتمع کوثر

 دیدار اعضای مجلس خبرگان رهبری با رهبر انقلاب

  رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار جمعی از طلاب سراسر کشور

 مرکز مدیریت حوزه‌های علمیه در بیانیه ای: حوزه های علمیه با تمام توان ازسپاه پاسداران حمایت می کند

 در حمایت از سپاه پاسداران: تجمع بزرگ حوزویان در مدرسه فیضیه

 رابطه رونق تولید و معیشت مردم

 پیام تسلیت درپی درگذشت عالم ربانی و فقیه پارسا آیت‌الله حاج شیخ محمد مؤمن

 

 

 

نتیجه تصویری برای اربعین

نتیجه تصویری برای اربعین

خانه رويدادها درباره غصب فدک چه می دانیم؟...
شنبه 23 اسفند 1393     درباره غصب فدک چه می دانیم؟

غصب فدک پس ازفتح خیبر و انتشار خبر سقوط آن، یهودیان ساکن فدک به خاطر پیشگیری از لشگر کشی سپاه اسلام بدانجا نیمی از حاصل باغات و اراضی آن را به پیامبر مصالحه نمودند.[۱] پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز آن را به دختر خود؛ فاطمه زهرا سلام الله علیها بخشید اما پس از وفات پیامبر این سزمین توسط دستگاه خلافت غاصبانه به تصرف درآمد. پیروان اهل بیت مصادره فدک به وسیله نظام حاکم، پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را ظلم مضاعفی در حق خاندان پیغمبر پس از غصب خلافت امیرمؤمنان علیه‌السلام می‌دانند. مسأله فدک پیش از آن که بار اقتصادی داشته باشد، بار معنوی و سیاسی داشته که با گذشت زمان به مسائل اعتقادی پیوند خورده است. اعطای فدک به حضرت فاطمه سلام الله علیها فدک را پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله سه سال قبل از رحلت خود به فرمان خداوند در آیه «وَآتِ ذَاالْقُرْبَی حَقَّهُ...» به فاطمه واگذار نمودند و بدین ترتیب فدک نحله فاطمه علیهاالسلام است و تا روی کار آمدن ابوبکر در اختیار حضرت بوده و وکیل و نماینده ایشان بر فدک نظارت می‌کرده و تصدی آن را در دست داشته است. مصادره فدک پس از ماجرای سقیفه و تصاحب خلافت، نخستین اقدام خلیفه این بود که فدک را از تصرف زهرا علیهاالسلام خارج کند. از این رو دستور داد وکیل آن حضرت را از فدک اخراج کردند و آن را به بیت‌المال ملحق نمودند. دفاع حضرت زهرا سلام الله علیها و شکایت به جمع عمومی پس از آن که ابوبکر به تصرف فدک اقدام کرد و وکیل فاطمه زهرا علیهاالسلام را خلع‌ ید نمود و آن حضرت از این اقدام آگاه شد، چادر بر سر افکند و با جمعی از زنان بنی‌هاشم راهی مسجد گردید و این در حالی بود که ابوبکر در جمع مهاجر و انصار حضور داشت. آن گاه پرده‌ای زدند و زهرا علیهاالسلام ناله‌ای از دل برآورد که همه اهل مسجد به گریه افتادند. سپس اندکی درنگ کرد تا صدای گریه فرونشست و آغاز سخن نمود و خطبه غرایی ایراد فرمود در صحیح بخاری آمده است که ابوبکر در پاسخ حضرت زهرا، که به اقدام وی اعتراض نمود، چنین گفت: «إنّ رسول اللّه قال: لانورث ما ترکناه صدقة؛[۲] ما ارث نمی‌گذاریم، هر چه از ما بماند صدقه است» و در برخی منابع دیگر آمده است: «نحن معاشر الانبیاء لانورث».[۳] جواب حضرت فاطمه سلام الله علیها این بود که : «ای پسر ابی‌قحافه چرا من از ارث پدر محروم شوم؟ آیا خداوند گفته تو از پدرت ارث ببری و من از پدرم ارث نبرم؟! چه حکم ناروایی آوردی و گستاخانه به قطع رحم دست یازیدی و عهد و پیمان شکستی! کتاب خدا پیش روی شماست و به عمد به آن پشت پا زدید و به دور افکندید. خدای عزوجل می‌فرماید: «وَوَرِثَ سُلَیْمَانُ دَاوُودَ...» و در داستان یحیی و زکریا می‌گوید: «فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیّا × یَرِثُنِی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیّا»[۴] و نیز می‌فرماید: «یُوصِیکُمْ اللّه فِی أَوْلاَدِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الاْءُنثَیَیْنِ فَإِنْ کُنَّ نِسَاءً فَوْقَ اثْنَتَیْنِ...» و همچنین فرمود: «إِنْ تَرَکَ خَیْرا الْوَصِیَّةُ لِلْوَالِدَیْنِ وَالاْءَقْرَبِینَ...».[۵] و شما پندارید که من بهره و میراثی از پدر ندارم! آیا خداوند آیه‌ای را به شما اختصاص داده و پدر مرا از حکم آن استثنا کرده است؟ یا می‌گویید: (ما اهل دو ملت‌ایم) اهل دو ملت از یکدیگر ارث نمی‌برند؟! آیا من و پدرم از اهل یک ملت و دین نیستیم؟! آیا شما به خاص و عام قرآن از پیامبر داناترید؟! و...[۶] حدیث مورد استناد در مصادره فدک از بررسی منابع روایی استفاده می‌شود که حدیث: «لانورث ما ترکناه صدقة» که مورد استناد خلیفه در تصرف فدک بود، از هیچ یک از روات و صحابه، جز ابوبکر نقل نشده است. بخاری از سه طریق به نقل این روایت پرداخته که هر سه به عایشه منتهی می‌شود و عایشه نیز از قول پدرش ابوبکر روایت می‌کند. بنا به روایت بخاری، زهری از قول عایشه نقل کرده که «فاطمه و عباس نزد ابوبکر آمدند و میراث خود از رسول خدا را مطالبه کردند که شامل فدک و بخشی از خیبر بود و ابوبکر در پاسخ گفت: شنیدم پیامبر خدا صلی الله علیه و آله می‌فرمود: «لانُورث ما تَرَکْناهُ صَدَقَة...». از ما ارث برده نشود، آن‌چه به جای ماند صدقه است و خاندان پیامبر نیز از این مال خواهند خورد. ابوبکر اضافه کرد: به خدا کاری را که پیغمبر می‌کرد من ترک نکنم. در پی اظهارات ابوبکر، فاطمه علیهاالسلام از او روی برتافت و تازنده بود با وی حرف نزد».[۷] همچنین ابن ابی الحدید در چند مورد از شرح نهج البلاغه تأکید می‌کند که مشهور این است: حدیث «لانَورث ما تَرَکْناهُ صَدَقَة» را جز ابوبکر کسی از پیامبر نقل نکرده است.[۸] همچنین از بررسی منابع عامه چنین استفاده می‌شود که حدیث مورد استناد را حتی همسران رسول خدا نشنیده بودند. ابن ابی الحدید از قول عایشه آورده است که همسران پیغمبر صلی الله علیه و آله عثمان بن عفان را نزد ابوبکر فرستادند تا میراث آن‌ها را از خالصه و فئ رسول اللّه مطالبه کند و من (عایشه) آن‌ها را از این خواسته منع کردم و گفتم از خدا نمی‌ترسید! مگر نمی‌دانید که پیغمبر فرمود: «ما ارث نمی‌گذاریم...»[۹] حال اگر موضوع نفی وراثت از مسلمات دین بود چگونه همسران رسول خدا آن را نشینده بودند و تنها عایشه به رد و انکار آن پرداخت؟! و چرا عثمان خودش به آنان پاسخ نداد که از پیامبر کسی ارث نمی‌برد؟! چنان که در روایت بخاری ملاحظه کردیم، گفتار عایشه نیز مستند به گفتار پدرش ابوبکر است و مستقیما از پیامبر نقل روایت نکرده است. از مجموع این وقایع می‌توان استنباط کرد که حدیث «نفی وراثت از پیامبر» پایه محکمی نداشته و مورد قبول همگان نبوده است. مؤید دیگر بی‌پایه بودن حدیث فوق، برخورد عمر با مسأله وراثت فدک در ماجرایی است که ذیلاً از نظر می‌گذرد. در صحاح اهل سنت آمده است که: «علی علیه السلام و عباس در زمان عمر بر سر فدک اختلاف کردند، علی علیه السلام می‌گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله آن را در زمان حیات خود به فاطمه علیهاالسلام واگذار کرد و عباس این مطلب را انکار می‌کرد و می‌گفت: ملک رسول خدا بودو من وارث او هستم! داوری نزد عمر بردند، اما عمر از اظهارنظر خودداری کرد و گفت: «من حل این مسأله را به خود شما واگذار می‌کنم، خود بهتر می‌دانید چه کنید».[۱۰] تعبیر یاقوت حموی در معجم البلدان چنین است: «هنگامی که عمر به خلافت رسید و فتوحاتی نصیب مسلمانان شد و دولت اسلامی گسترش یافت، عمر با اجتهاد خود در این مسأله بر آن شد که فدک را به ورثه پیامبر برگرداند».[۱۱] اگر این روایات صحیح باشد، دال بر این است که حکم خلیفه اول سیاسی و موقتی بوده و در لحظه‌های حساس خلافتش بدان متمسک شده است وگرنه چگونه عمر درباره تصمیم خلیفه اول اهمال می‌کرد و آن را به دور می‌انداخت و فدک را به علی و عباس با عنوان ورثه پیامبر واگذار می‌نمود؟[۱۲] افزون بر این، شخصیت امیرمؤمنان علیه‌السلام و منزلت معنوی و مقام ایمانی اوست که قوی‌ترین حجت در این مسأله است و این چیزی است که دو خلیفه بارها به آن اعتراف کرده‌اند و نظر او را در مسائل و معضلات، ملاک عمل قرار می‌دادند و در اینجا نیز باید ملاک باشد. به گفته ابن ابی الحدید: «اگر علی علیه السلام و عباس از پیامبر روایتی شنیده بودند که به موجب آن پیامبر ارث نمی‌گذارد، چگونه آمدند نزد عمر و طلب میراث کردند؟! آیا عباس این را می‌دانسته و با این حال مطالبه میراث کرده است؟! و آیا امکان داشت که علی علیه السلام این را بداند و به همسر خود اجازه دهد چیزی را مطالبه کند که استحقاق ندارد و به مسجد بیاید و با ابوبکر محاجه کند و آن سخنان را بگوید؟! به طور قطع علی علیه السلام دعوی فاطمه علیهاالسلام را تأیید می‌کرده و او را برای دفاع از حق خود اجازه داده است».[۱۳] ابن ابی الحدید می‌افزاید: «اگر صحیح باشد کسی از پیامبر ارث نمی‌برد، به چه دلیل شمشیر و مرکب و نعلین آن حضرت را به علی علیه السلام دادند؟ به اعتبار این که همسرش (فاطمه علیهاالسلام) وارث پیامبر است؛ زیرا اگر میراث از پیامبر صحیح نباشد در این جهت فرقی نیست که شیء موروث کم باشد یا زیاد و تفاوتی نمی‌کند که از چه نوع و جنس باشد».[۱۴] خلاصه این که: حدیث «نفی وراثت از پیامبر» را کسی جز ابوبکر نقل نکرده است و اگر در عهد ابوبکر، یار و همراهش عمر بن خطاب، از اقدام ابوبکر حمایت کرده، جنبه سیاسی داشته و یک حکم شرعیِ برگرفته از کتاب و سنت نبوده است؛ چرا که اگر حکم شرعی بود، از هر کس سزاوارتر به فهم احکام شریعت و حمایت از آن، علی بن ابی طالب علیه السلام بود که احدی از صحابه حتی ابوبکر و عمر نیز منکر آن نشده‌اند؛ همان گونه که منزلت معنوی و صدق گفتار فاطمه زهرا علیهاالسلام صدیقه طاهره، پاره تن پیغمبر صلی الله علیه و آله نیز به اعتراف همه و اقاریر مکرر عایشه دختر ابوبکر جای تردید و انکار نبوده است. حال چگونه امکان داشت مطلبی در باب فدک یا مسأله میراث، از رسول خدا رسیده باشد و ابوبکر آن را بداند، اما امیرالمؤمنین علیه السلام که باب مدینه علم و حکمت و عالم به تأویل و تنزیل قرآن است و نیز صدیقه امت از آن آگاهی نداشته باشند و نعوذبالله چیزی را ادعا کنند که به آنان تعلق نداشته است! و همچنین همان گونه که دیدیم، خلیفه دوم نیز در زمان خلافت خود بر اقدام ابوبکر پافشاری نکرد و خلفای بعدی نیز در چند مقطع تاریخی، فدک را به خاندان پیغمبر صلی الله علیه و آله واگذار کردند. خلیفه و اعتراف به خطا از گفته‌های تاریخی می‌توان استفاده کرد که شخص ابوبکر نیز در باطن امر، به حقانیت حضرت زهرا علیهاالسلام در امر فدک معتقد بوده است. در این خصوص به چند مورد و شاهد می‌توان اشاره کرد: 1. در اصول کافی از حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام روایتی نقل شده که در بخشی از آن آمده است: در پی احتجاجات حضرت زهرا علیهاالسلام و گواهی امیرمؤمنان علیه السلام و أم‌ایمن، ابوبکر در نوشته‌ای دستور ترک تعرض از فدک را صادر کرد و چون فاطمه علیهاالسلام نامه را گرفت و برگشت، در راه عمر خبردار شد و آن نامه را گرفت و پاره کرد و دور ریخت.[۱۵] 2. بنابر آنچه در کتاب «الإمامة والسیاسه» ذیل صفحه، به عنوان یک روایت آمده است: هنگامی که ابوبکر و عمر برای عذرخواهی! و عیادت به خانه فاطمه آمدند، ابوبکر با اعتراف به اشتباه خود در مورد فدک و خلافت چنین گفت: «یا حَبِیبَة رَسُول اللّه، أَغَضَناکِ فِی مِیراثِکِ منه وَفِی زَوجِکِ[۱۶]؛ ای حبیبه پیامبر خدا، ما تو را درباره میراثت از پدرت و در مورد شوهرت (امر خلافت) خشمگین و ناراحت کردیم». و آنگاه فاطمه علیهاالسلام فرمود: «چگونه خاندان تو از تو ارث ببرند و ما از حضرت محمد صلی الله علیه و آله ارث نبریم؟!؛ ما بالک یرثک أهلک ولا نرث محمّدا».[۱۷] 3. بنا به نوشته مورخ شهیر، مسعودی: «ابوبکر هنگام مرگ از چند چیز اظهار پشیمانی و تأسف کرد؛ از جمله این که گفت: ای کاش به تفتیش خانه فاطمه علیهاالسلام اقدام نمی‌کردم».[۱۸] در متون روایی و تاریخی، مواردی از این قبیل می‌توان یافت که بیانگر حقانیت دختر پیغمبر صلی الله علیه و آله در دعوای خود و مظلومیت اهل بیت و محکومیت دستگاه حاکمه در اقدام خود می‌باشد. و بهترین داور خداوند است. انگيزه هاى تصرف فدك تامین هزینه های خرید آراء موافق هوادارى گروهى از ياران پيامبر صلی الله علیه و آله از خلافت و جانشينى ابوبكر نخستين پل پيروزى او بود و در نتيجه خزرجيان كه نيرومندترين تيره انصار بودند, با مخالفت تيره ديگر آنان از صحنه مبارزه بيرون رفتند و بنى هاشم, كه در رأس آنان حضرت على علیه السلام قرار داشت, بنا به عللى كه در گذشته ذكر شد, پس از روشن كردن اذهان عمومى, از قيام مسلحانه و دسته بندى در برابر حزب حاكم خودارى كردند. ولى اين پيروزى نسبى در مدينه براى خلافت كافى نبود و به حمايت مكه نيز نياز داشت. ولى بنى اميه, كه در رأس آن ها ابوسفيان قرار داشت, جمعيت نيرومندى بودند كه خلافت خليفه را به رسميت نشناخته, انتظار مى كشيدند كه ازنظر ابوسفيان و تأييد و تصويب وى آگاه شوند. لذا هنگامى كه خبر رحلت پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله به مکه رسيد فرماندار مكه, كه جوان بيست و چند ساله اى به نام عتاب بن اسيد بن العاص بود, مردم را از درگذشت پيامبر صلی الله علیه و آله آگاه ساخت ولى از خلافت و جانشينى او چيزى به مردم نگفت در صورتى كه هر دو حادثه مقارن هم رخ داده, طبعاً با هم گزارش شده بود و بسيار بعيد است كه خبر يكى از اين دو رويداد به مكه برسد ولى از رويداد ديگر هيچ خبرى منتشر نشود. سكوت مرموز فرماندار اموى مكه علتى جز اين نداشت كه مى خواست از نظر رئيس فاميل خود, ابوسفيان, آگاه شود و سپس مطابق نظر او رفتار كند. با توجه به اين حقايق, خليفه به خوبى دريافت كه ادامه فرمانروايى وى بر مردم, در برابر گروه هاى مخالف, نياز به جلب نظرات و عقايد مخالفان دارد و تا آرا و افكار و بالاتر از آن قلوب و دل هاى آنان را از طرق مختلف متوجه خود سازد ادامه زمامدارى بسيار مشكل خواهد بود. يكى از افراد مؤثرى كه بايد نظر او جلب مى شد رئيس فاميل اميه, ابوسفيان بود. زيرا وى از جمله مخالفان حكومت ابوبكر بود كه وقتى كه شنيد وى زمام امور را به دست گرفته است به عنوان اعتراض گفت: ما را با ابوفضيل چه كار؟ و هم او بود كه, پس از ورود به مدينه, به خانه حضرت على علیه السلام و عباس رفت و هر دو را براى قيام مسلحانه دعوت كرد و گفت: من مدينه را با سواره و پياده پر مى كنم; برخيزيد و زمام امور را به دست گيريد! ابوبكر براى اسكان و خريدن عقيدهء وى اموالى را كه ابوسفيان همراه آورده بود به خود او بخشيد و دينارى از آن برنداشت. حتى به اين نيز اكتفا نكرد و فرزند وى يزيد (برادر معاويه) را براى حكومت شام انتخاب كرد. وقتى به ابوسفيان خبر رسيد كه فرزندش به حكومت رسيده است فوراً گفت: ابوبكر صلهء رحم كرده است![۱۹] حال آن كه ابوسفيان, قبلاً به هيچ نوع پيوندى ميان خود و ابوبكر قائل نبود. تعداد افرادى كه مى بايست هم چون ابوسفيان عقايد آنان خريده شود بيش از آن است كه در اين صفحات بيان شود; چه همه مى دانيم كه بيعت با ابوبكر در سقيفه بنى ساعده بدون حضور گروه مهاجر صورت گرفت. از مهاجران تنها سه تن, يعنى خليفه و دو نفر از هم فكران وى ـ عمر و ابوعبيده, حضور داشتند. به طور مسلم اين نحوه بيعت گرفتن و قرار دادن مهاجران در برابر كار انجام شده, خشم گروهى را بر مى انگيخت. از اين جهت, لازم بود كه خليفه رنجش آنان را برطرف سازد و به وضع ايشان رسيدگى. به علاوه, مى بايست گروه انصار, به ويژه خزرجيان كه از روز نخست با او بيعت نكردند و با دلى لبريز از خشم سقيفه را ترك گفتند, مورد مهر و محبت خليفه قرار مى گرفتند. خليفه نه تنها براى خريد عقايد مردان اقدام نمود, بلكه اموالى را نيز ميان زنان انصار تقسيم كرد. وقتى زيد بن ثابت سهم يكى از زنان بنى عدى را به در خانه او آورد, آن زن محترم پرسيد كه: اين چيست؟ زيد گفت: سهمى است كه خليفه ميان زنان و از جمله تو تقسيم كرده است. زن با ذكاوت خاصى دريافت كه اين پول يك رشوه دينى! بيش نيست, لذا به او گفت: براى خريد دينم رشوه مى دهيد؟ سوگند به خدا, چيزى از او نمى پذيرم. و آن را رد كرد.[۲۰] كمبود بودجه حكومت پيامبر گرامى صلی الله علیه و آله در دوران بيمارى خود هر چه در اختيار داشت همه را تقسيم كرد و بيت المال تهى بود. نمايندگان پيامبر پس از درگذشت آن حضرت با اموال مختصرى وارد مدينه مى شدند, يا آن ها را به وسيله افراد امينى گسيل مى داشتند. ولى اين درآمدهاى مختصرى براى حكومتى كه مى خواست ريخت و پاش كند و عقايد مخالفان را بخرد قطعاً كافى نبود. از طرف ديگر, قبايل اطراف پرچم مخالفت برافراشته, از دادن زكات به مأموران خليفه خوددارى مى كردند و از اين ناحيه نيز ضربت شكننده اى بر اقتصاد حاكميت وارد مى آمد. از اين جهت, رئيس حزب حاكم چاره اى جز اين نداشت كه براى ترميم بودجه حكومت دست به اين طرف و آن طرف دراز كرده, اموالى را مصادره كند. در اين ميان چيزى بهتر از فدك نبود كه با نقل حديثى از پيامبر, كه تنها خود خليفه راوى آن بود[۲۱], از دست حضرت فاطمه سلام الله علیها خارج شد و درآمد سرشار آن براى محكم ساختن پايه هاى حكومت مورد استفاده قرار گرفت. عمر, به گونه اى به اين حقيقت اعتراف كرده, به ابوبكر چنين گفت: فردا به درآمد فدك نياز شديدى پيدا خواهى كرد, زيرا اگر مشركان عرب بر ضد مسلمانان قيام كنند, از كجا هزينه جنگى آن ها را تأمين خواهى كرد.[۲۲] گفتار و كردار خليفه و همفكران او نيز بر اين مطلب گواهى مى دهد. چنان كه وقتى حضرت فاطمه سلام الله علیها فدك را از او مطالبه كرد در پاسخ گفت: پيامبر هزينه زندگى شما را از آن تأمين مى كرد و تأمين مى كرد و باقيمانده درآمد آن را ميان مسلمانان قسمت مى نمود. در اين صورت تو با درآمد آن چه كار خواهى كرد؟ دختر گرامى پيامبر صلی الله علیه و آله فرمود: من نيز از روش او پيروى مى كنم و باقيمانده آن را در ميان مسلمانان تقسيم خواهم كرد. با اين كه حضرت فاطمه سلام الله علیها راه را بر خليفه بست, وى گفت: من نيز همان كار را انجام مى دهم كه پدرت انجام مى داد![۲۳] اگر هدف خليفه از تصرف فدك, تنها اجراى يك حكم الهى بود و آن اين كه در آمد فدك, پس از كسر هزينه خاندان پيامبر صلی الله علیه و آله, در راه مسلمانان مصرف شود, چه فرق مى كرد كه اين كار را او انجام دهد يا دخت پيامبر صلی الله علیه و آله و شوهر گرامى او كه به نص قرآن از گناه و نافرمانى مصون و پيراسته اند. اصرار خليفه بر اين كه درآمد فدك در اختيار او باشد گواه است كه او چشم به اين درآمد دوخته بود تا از آن براى تحكيم حكومت خود استفاده كند. ترس از قدرت اقتصادی امیرالمومنین علیه السلام عامل ديگر تصرف فدك، ترس از قدرت اقتصادى اميرمؤمنان على علیه السلام بود. امام علیه السلام همه شرايط رهبرى را دارا بود, زيرا علم و تقوا و سوابق درخشان و قرابت با پيامبر صلی الله علیه و آله و توصيه هاى آن حضرت در حق او قابل انكار نبود و هرگاه فردى با اين شرايط و زمينه ها قدرت مالى نيز داشته باشد. و بخواهد با دستگاه متزلزل خلافت رقابت كند, اين دستگاه با خطر بزرگى روبرو خواهد بود. در اين صورت, اگر سلب امكانات و شرايط ديگر حضرت على علیه السلام امكان پذير نيست و نمى توان با زمينه هاى مساعدى كه در وجود اوست مبارزه كرد, ولى مى توان حضرت على علیه السلام را از قدرت اقتصادى سلب كرد. از اين رو, براى تضعيف خاندان و موقعيت حضرت على علیه السلام, فدك را از دست مالك واقعى آن خارج ساختند و خاندان پيامبر صلی الله علیه و آله را محتاج دستگاه خود قرار دادند. اين حقيقت از گفتگوى عمر با خليفه به روشنى استفاده مى شود. وى به ابوبكر گفت: مردم بندگان دنيا هستند و جز آن هدفى ندارند. تو خمس و غنايم را از على بگير و فدك را از دست او بيرون آور, كه وقتى مردم دست او را خالى ديدند او را رها كرده به تو متمايل مى شوند.[۲۴] گواه ديگر بر اين مطلب اين است كه دستگاه خلافت نه تنها خاندان پيامبر صلی الله علیه و آله را از فدك محروم كرد, بلكه آنان را از يك پنجم غنايم جنگى نيز, كه به تصريح قرآن متعلق به خويشاوندان پيامبر است.[۲۵], محروم ساخت و پس از درگذشت پيامبر صلی الله علیه و آله دينارى از اين طريق به آن پرداخت نشد. تاريخ نويسان غالباً تصور مى كنند كه اختلاف حضرت فاطمه سلام الله علیها با خليفه وقت تنها بر سر فدك بود, در صورتى كه او با خليفه بر سر سه موضوع اختلاف داشت: 1- فدك كه پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله به وى بخشيده بود. 2- 500 ميراثى كه از پيامبر صلی الله علیه و آله براى او باقى مانده بود. 3- سهم ذى القرى كه به تصريح قرآن يكى از مصادرف خمس غنايم است. عمر مى گويد: وقتى فاطمه سلام الله علیها فدك و سهم ذى القربى را از خليفه خواست, خليفه ابا كرد و آن ها را نداد. انس بن مالك مى گويد: فاطمه سلام الله علیها نزد خليفه آمد و آيه خمس را كه در آن سهمى براى خويشاوندان پيامبر مقرر شده قرائت كرد. خليفه گفت: قرآنى كه تو مى خوانى من نيز مى خوانم. من هرگز سهم ذى القربى را نمى توانم به شما بدهم, بلكه حاضرم هزينه زندگى شما را از آن تأمين كنم و باقى را در مصالح مسلمانان مصرف كنم. فاطمه گفت: حكم خدا اين نيست. وقتى آيه خمس نازل شد پيامبر صلی الله علیه و آله فرمود: بر خاندان محمد بشارت باد كه خداوند (از فضل و كرم خود) آنان را بى نياز ساخت. خليفه گفت: به عمر و ابوعبيده مراجعه مى كنم, اگر با نظر تو موافقت كردند حاضرم همه سهميه ذى القربى را به تو بپردازم! وقتى از آن دو سؤال شد آنان نيز نظر خليفه را تأييد كردند. فاطمه از اين وضع سخت تعجب كرد و دريافت كه آنان با هم تبانى كرده اند.[۲۶] كار خليفه جز اجتهاد در برابر نص نبود. قرآن كريم با صراحت كامل مى گويد كه يك سهم از خمس غنايم مربوط به ذى القربى است, ولى او به بهانه اين كه از پيامبر در اين زمينه چيزى نشنيده است به تفسير آيه پرداخته و گفت: بايد به آل محمد به اندازه هزينه زندگى پرداخت و باقيمانده را در راه مصالح اسلام صرف كرد. اين تلاش هاى جز براى اين نبود كه دست امام علیه السلام را از مال دنيا تهى كنند و او را محتاج خويش سازد, تا نتواند انديشه قيام بر ضد حكومت را عملى كند. از نظر فقه شيعى, به گواه رواياتى كه از جانشينان پيامبر گرامى صلی الله علیه و آله به دست ما رسيده است, سهم ذى القربى ملك شخصى خويشاوندان پيامبر نيست. زيرا اگر قرآن براى ذى القربى چنين سهمى قائل شده است به جهت اين است كه دارنده اين عنوان, پس از پيامبر صلی الله علیه و آله, حائز مقام زعامت و امامت است. از اين رو, بايد سهم خدا و پيامبر ذى القربى, كه نيمى از خمس غنايم را تشكيل مى دهند, به خويشاوند پيامبر صلی الله علیه و آله كه ولى و زعيم مسلمانان نيز هست برسد و زير نظر او مصرف شود. خليفه به خوبى مى دانست كه اگر حضرت فاطمه سلام الله علیها سهم ذى القربى را مى طلبد مال شخصى خود را نمى خواهد, بلكه سهمى را مى خواهد كه بايد شخصى كه داراى عنوان ذى القربى است آن را دريافت كرده, به عنوان زعيم مسلمانان در مصالح آن ها صرف كند و چنين شخصى, پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله جز حضرت على علیه السلام كسى نيست و دادن چنين سهمى به حضرت على علیه السلام يك نوع عقب نشينى از خلافت و اعتراف به زعامت اميرمؤمنان است. از اين رو, خطاب به حضرت فاطمه سلام الله علیها گفت: هرگاه سهم ذى القربى را در اختيار شما نمى گذارم و پس از تأمين هزينه زندگى شما باقيمانده را در راه اسلام صرف مى كنم! مقابله با مقام عصمت پايه ى دين بر عصمت انبياء و اوصياء عليهم السلام است، چرا كه اين پيام آوران الهى اگر خطاى عمدى يا سهوى داشته باشند اطمينان به كلى سلب مى شود و مردم به آن چه به عنوان دين پذيرفته اند اطمينان نمى يابند. حكومتى كه غاصبانه تشكيل شده بود قبل از همه بايد اين شرط را حذف مى كرد تا به راحتى هوسرانى هايش را مطرح كند. اين بود كه از چند راه به مقابله آن آمد: 1. با هتك حريم عصمت، و اهانت و جسارت نسبت به مقام با عظمتى كه هيچ خطايى به او نمى توان نسبت داد، در صدد شكستن آن برآمد. اين كه فدك را از فاطمه عليهاالسلام مى گيرند بدان معنى است كه تصرف او بجا نيست. اين كه در ميان مردم با او به احتجاج بر مى خيزند براى شكستن عظمت او است. اين كه در ميان كوچه با جسارت هاى جانسوز سند فدك را از دست او مى گيرند و پاره مى كنند هدفى جز اهانت به عصمت ندارد. 2. با رد سخن مقامى كه آيه تطهير و عصمت درباره اش نازل شده رسماً اعلام كرد كه مصداق آيه تطهير با ديگران يكى است و خصوصيتى در قبول كلامش نيست و لذا از او شاهد مى خواهد. 3. در مقام مخاصمه تا آن جا تجاوز مى كند كه اگر كسى بر عليه مقام عصمت شهادت دهد قبول مى كند و قائل مى شود كه بايد بر او حد جارى كرد!!؟ 4. با رد شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام بار ديگر كلام معصوم را رد مى كند. دشمن با اين طريق خود را معرفى كرد و گرنه مقام عصمت در عظمت خود باقى بوده و هست و تا روز قيامت سفيران پروردگار فقط معصومين عليهم السلام هستند و بس، و غاصبين براى وارد كردن خود به صحنه، سعى در بيرون كردن مقام عصمت داشتند. البته راه هم چنان باز است و آنان كه امام معصوم نمى خواهند و به امام خطاكار قانع اند دنباله رو همانانند، ولى آنان كه در پى بدست آوردن اوامر خدا و در نتيجه تحصيل رضاى الهى هستند نمى توانند سخن غير معصوم را بپذيرند مگر آن كه از سخن معصوم گرفته شده باشد. مقابله با احترام و محبت هاى خاص به اهل بيت با توجه به سفارشات اكيد قرآن و پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بر مراعات احترام اهل بيت عليهم السلام و نيز لزوم محبت داشتن نسبت به آنان، كه كشش باطنى به سوى آنان در پاكان عالم است، دشمنان اهل بيت عليهم السلام از اين مسئله رنج مى بردند و در كم رنگ كردن آن نهايت تلاش خود را مى نمودند كه در ماجراى غصب فدك به چند صورت جلوه كرد: 1. از اين كه به احترام اهل بيت عليهم السلام خداوند حق خاصى را به آنان داده باشد ابا داشتند. آن ها با بخشوده ى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله به دليل اين كه به عنوان ذوى القربى به حضرت زهرا عليها السلام داده شده بود مخالفت داشتند، و به هيچ عنوان نمى خواستند مسئله به صورت عظمت اهل بيت عليهم السلام مطرح شود و منظور پاك كردن گوشه اى از اين عظمت بود كه در اختصاص فدك به پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سپس به دختر او جلوه مى كرد. 2. مسئله رضا و غضب اهل بيت عليهم السلام و مساوى بودن آن با رضاى پروردگار از اصولى بود كه به طور جدى به مبارزه با آن برخاسته بودند. همچنين اذيت فاطمه عليها السلام كه به عنوان اذيت خدا و رسول مطرح بود در ليست برنامه هاى آنان بود. اقدام به غصب فدك از يك سو، ايجاد نارضايتى و غضب فاطمه عليها السلام بود و از سوى ديگر آزار دادن آن بانوى بزرگ، و اين هدفى بود كه غاصبين با يك برنامه به هر دوى آن ها دست مى يافتند. عمر در سخنانش بارها اين مطلب را مطرح كرده كه ناراحت شدن يك زن مسئله ى مهمى نيست تا روى آن حساب شود! آنان مى خواستند نشان دهند كه عمداً اقدام به اذيت فاطمه عليهاالسلام نمودند و او را به غضب درآوردند. ولى ثمره ى كارشان با برنامه هاى اميرالمؤمنين و حضرت زهرا عليهماالسلام خنثى شد و طورى شد كه علناً به معذرت خواهى آمدند. 3. مودت و محبت نسبت به آل پيامبر صلى اللَّه عليه و آله در دين اسلام موضوعيت تمام دارد به طورى كه هيچ عملى بدون آن مورد قبول نيست. اصحاب صحيفه و سقيفه در صدد القاى اين شرط از اسلام و رواج اسلام بى ولايت و محبت اهل بيت عليهم السلام بودند. يكى از مواردى كه اين هدف به ظهور رسيد مسئله ى فدك بود. پيداست كه اگر مردمى محبت اهل بيت پيامبر خود را داشته باشند نه تنها اموال او را نمى گيرند بلكه اموال خود را هم در اختيار او قرار مى دهند. به قول اميرالمؤمنين عليه السلام، در زير آسمان فقط يك سرمايه از آنِ زهرا عليهاالسلام بود و آن هم فدك. تمام چشم ها به همين ملك فاطمه عليهاالسلام دوخته شد. گويا به يادشان نمى آمد كه جا دارد از اموال خود تقديم آن حضرت نمايند و محبت خود را اظهار كنند. اولين معناى غصب فدك بى محبتى نسبت به خاندان پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بود، و اين همان بود كه غاصبين دقيقاً در پى آن بودند. زير پاگذاردن مبانى دينى ناديده گرفتن فرامين الهى اولين پايه براى بدعت گزار است، چون كسى كه مى خواهد طبق هوى و هوس خود عمل كند ابتدا بايد از قيد اطاعت خداوند بيرون آيد تا بتواند آن گونه كه دلش مى خواهد عمل نمايد. غاصبين فدك چند فرمان الهى را با اين كار خود زير پا گذاشتند و اين اوامر الهى در آيات قرآن و اعمال و گفتار پيامبر صلى اللَّه عليه و آله جلوه گر بود. آنان با غصب فدك آيه «آتِ ذا القربى حقه»، و آيه «انما يريد اللَّه ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيراً»، و آيه «يوصيكم اللَّه فى اولادكم للذكر مثل حظ الانثيين»، و آيه «و ورث سليمان داود» و چند آيه ديگر مربوط به ارث را زير پا گذاشتند. فدك به دستور خاص الهى به فاطمه عليهاالسلام داده شده بود و آنان با گرفتن آن در واقع دستور الهى را نقض كردند. آيه تطهير شهادت الهى بود كه فاطمه عليهاالسلام هر سخنى بگويد راست مى گويد، ولى آنان با شاهد خواستن از فاطمه عليهاالسلام رسماً گواهى خداوند را ناديده گرفتند. خداوند آيات ارث را براى همه ى مردم نازل كرده است و اينان فاطمه عليهاالسلام را بدون هيچ مدركى از آن مستثنى دانستند و در واقع تصرف و تحريف در كلام خدا نمودند. خداوند تصريح مى كرد كه انبياء ارث مى برند و اينان در مقابل خداوند مى گفتند انبياء ارث نمى برند. از سوى ديگر عمل و گفتار پيامبر صلى اللَّه عليه و آله به عنوان مقام عظماى عصمت حاكى از فرمان خداوند است. اگر هيچ آيه اى هم درباره ى فدك نبود، همين عمل پيامبر صلى اللَّه عليه و آله كه رسماً فدك را به فاطمه عليهاالسلام بخشيد و در حضور مردم اين كار را انجام داد كه همه دانستند و سند آن را هم تنظيم كرد و نوشت و شاهد هم بر آن گرفت، براى حرمت مخالفت با آن كافى بود. گويى اعطاى فدك را يك انسان عادى انجام داده است كه به همين آسانى آن را غصب كردند و به ارائه ى سند و شاهد هم اعتنايى نكردند! در كنار همه ى اين ها دستورات ديگر پيامبر صلى اللَّه عليه و آله از قبيل آن كه «البينة على المدعى و اليمين على من انكر» زير پا مى رفت. اينان قانون معروف اسلام را مى دانستند و رسماً با آن مخالفت مى كردند و به جاى آن كه از مدعى شاهد بخواهند از مدعى عليه شاهد مى خواستند. آرى هدف، نشان دادن بى اعتنايى به عمل پيامبرى بود كه كار او مظهر اراده ى پروردگار است، «ولاينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى»، و در واقع مى خواستند نشان دهند كه به مقام وحى اعتنايى ندارند. البته عظمت قرآن و مقام وحى جايى نرفت ولى غاصبين خوب معرفى شدند و اهداف آنان خوب تبيين گرديد. پيش گيری از اجراى قوانين بعدى اسلام نكته ى بسيار حساسى كه غاصبين اظهار نمى كردند ولى به عنوان يك مسئله ى مهم در دل داشتند اين بود كه هنوز بسيارى از قوانين اسلام تبيين نشده بود و مقامى متصل به وحی لازم بود تا آن ها را بيان كند. پيدا بود كه امثال ابوبكر و عمر نه قادر بر چنين كارى هستند و نه مردم آنان را بدين عنوان مى پذيرند. چشم ها همه به اهل بيت عليهم السلام دوخته شده بود كه بقيه ى احكام الهى را چگونه بيان مى كنند، و غاصبين در صدد انحلال اين مسئله بودند. آن ها خوب مى دانستند كه اگر امروز بيانات اميرالمؤمنين و حضرت زهرا عليهماالسلام را درباره ى فدك بپذيرند فردا هم بايد منتظر بيان احكام ديگرى از اسلام باشند. اين هم باعث توجه مردم به خانه ى وحى بود و هم مانع بدعت ها. لذا با كمال صراحت، پس از شنيدن آن همه استدلال هاى قرآنى و استناد به قوانين وضع شده از سوى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله كه هم اميرالمؤمنين عليه السلام و هم فاطمه عليهاالسلام بيان كردند، رسماً آن را زير پا گذاردند تا نوبت فرداهايى نرسد كه بايد به سخنان ايشان گوش فرادهند! گرفتن منبع مالى از اهل بيت حضرت خديجه عليهاالسلام درس خوبى از خود به يادگار گذاشته بود كه درخت نو پاى اسلام را با ثروت انبوه خود پروريد و از ضربه هاى بى امان دشمن نجات داد تا جايى كه خود پيامبر صلى اللَّه عليه و آله به اين مطلب تصريح فرمود: «اسلام به شمشير على عليه السلام و اموال خديجه پا گرفت». اكنون نوبت فاطمه عليهاالسلام بود كه با ثروتى كه در اختيار داشت درخت نو پاى ولايت را از ضربه هاى سهمگين دشمن نجات دهد. با توجه به فقر شديد مردم در اول اسلام و اين كه فدك ثروتى نسبتاً مهم به حساب مى آمد، غاصبين وحشت شديدى از اين اموال داشتند كه هم تقسيم آن بين فقرا توسط فاطمه عليهاالسلام اثرات نامطلوبى بر كار آنان مى گذاشت و هم مى ترسيدند. اميرالمؤمنين عليه السلام آن را در راه هدف خود صرف كند و بر عليه آنان اقداماتى نمايد. لذا خود ابوبكر به اين مطلب تصريح كرده كه ما با گرفتن بنيه ى مالى از خاندان پيامبر صلى اللَّه عليه و آله از اين جهات خيال خود را آسوده مى كنيم. نشان دادن قدرت بدعت و قانون گذارى توسط غاصبين يكى از اهداف غاصبين آن بود كه در اعلا درجه ى جهل به احكام الهى و قوانين اجتماعى مى خواستند خود را به عنوان قانون گذارانى كه در قبض و بسط امور يد دارند جلوه دهند. آن ها هم براى بدعت هاى آينده ى خود نياز به چنين خودنمايى داشتند و هم براى مسائلى كه هر ساعت براى اسلام پيش مى آمد و بالاخره بايد جوابى براى آن آماده مى كردند. و پيداست كه قانون از قداست خاصى برخوردار است و بايد نمود كار را طورى پيش بياورند كه ظاهر دينى آن حفظ شود. غصب فدك را با همين نقشه آغاز كردند، و پس از جعل حديث «ان اللَّه ابى ان يجمع النبوة والخلافة فى اهل بيت واحد» كه آيا پيش دست به جعل آن زده بودند، اكنون اقدام به دومين جعل در اسلام نمودند و حديثى تحت عنوان «النبى لايورّث» آماده كردند كه اين اقدام ضد دينى خود را دينى جلوه دهند، و از قداست نام پيامبر صلى اللَّه عليه و آله استفاده كنند. با عنوان حديث آن حضرت به جنگ دين بيايند و عملاً ثابت كنند كه قادر به چنين كارى هستند. از سوى ديگر به عنوان اين كه مى خواهيم درآمد فدك را در راه جهاد با مرتدين به مصرف برسانيم و با آن اسلحه بخريم و لشكر مسلمين را نظام بدهيم ظاهر جالبى به كار خود دادند. لابد تاريخ فراموش كرده است كه با همين اموال خالد بن وليد را سراغ قبيله اى فرستادند كه به خاطر استقامت بر خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام و نپذيرفتن حكومت غاصبين مورد حمله قرار گرفتند و مالك بن نويره بدست آنان كشته شد و خالد در همان شب با همسر او زنا كرد!!! همچنين با شاهد خواستن از فاطمه عليهاالسلام چنين وانمود كردند كه در مسئله اى كه اموال مسلمين مطرح است حتى از فاطمه عليهاالسلام شاهد مى خواهند و گويى اين اندازه پايبند به احكام دين هستند! از جهتى ديگر اجماع مسلمين را مطرح كردند و اين كه غصب فدك هر اندازه خلاف و ضد دين باشد مردم طرفدار آن هستند و ما به خاطر مردم اين كار را مى كنيم و الا خود چنان تمايلى به آن نداريم. با اين كار رنگ تقدس ديگرى به كار خود دادند و به عنوان يكى از پايه هاى قانون گذارى خود آن را مستحكم نمودند. اين ها همه به عنوان قدرت نمايى بود تا نشان دهند با سابقه ى جهل مطلقى كه دارند اخيراً قادر به بدعت گزارى هستند و گويا چيزهايى از دين فهميده اند و كم كم مشغول تكميل مراحل آن هستند. البته اسلام يك روز و دو روز نبود كه اين جهل ظاهر نشود و اين مقدس نمايى برهم نريزد. در طول خلافت غاصبانه هر روز سؤال هاى دينى تازه اى پيش مى آمد و مسائل تازه اى مطرح مى شد كه نا آگاهى غاصبين نسبت به احكام دين روز بروز روشن تر مى گشت و آن چه درصددش بودند به طور معكوس ظهور مى كرد. تحريك مردم در مخالفت با اهل بيت غاصبين با توجه به خون هاى ريخته شده در بدر و اُحد كه اميرالمؤمنين عليه السلام شجاع آن ميدان ها بود و همين مردم پدران و فاميل خود را به شمشير على عليه السلام از دست داده بودند، توانستند نظر مردم را بر ضد آن حضرت تحريك كنند، و آنان را نسبت به هر چه به نفع آن حضرت تمام مى شود مخالف نمايند. از سوى ديگر اخلاق جاهلى كه هنوز آثار آن در مردم باقى بود و گاهى سر از تعصبات بي جا و گاهى از فرهنگ پايين مردم در مى آورد، وسيله ى خوبى براى تحريك عواطف و ضماير مردم بود. اين كه حقى به خاندان پيامبر صلى اللَّه عليه و آله اختصاص داشته باشد مسئله اى بود كه خيلى راحت مى شد مردم را بر ضد آن تحريك كرد. اين كه ثروت بزرگى در اختيار فاطمه عليهاالسلام باشد مطلبى بود كه خوب مى شد از آن استفاده ى منفى برد. اين كه فدك مايه ى عظمت على و فاطمه عليهماالسلام باشد نقطه اى بود كه به راحتى مى شد آن را به رخ مردم كشيد. اين مجموعه را غاصبين به خوبى درك مى كردند و از آن براى جمع مردم بر ضد خاندان رسالت استفاده مى كردند و انصافاً نتايج خوبى هم مى گرفتند. آن گاه كه ابوبكر از استدلال در مقابل مقام ولايت كبرى عاجز مى شد فوراً مسائل را بر عهده ى مردم مى گذاشت و مى گفت: اين كار را مردم بر عهده ى من قرار دادند، و من خواسته ى آنان را اجرا كردم، و اكنون هم حاضرم مردم بين من و تو قضاوت كنند. حضرت زهرا عليهاالسلام هم دقيقاً همين جهت را هدف سخنان خود قرار داد و فرمود: در جايى كه خدا حكم مخالف داشته باشد و مقام عصمت سخن بگويد، رضايت و اتفاق مردم ارزشى ندارد. كسب قدرت مالى جهت اقدام بر عليه اهل البيت از آن جا كه منبع مالى حكومت غاصب قوى نبود و از سوى ديگر جنگ هايى تحت عنوان مرتدين مطرح شده بود، نياز به يك درآمد كلان به خوبى احساس مى شد و فدك در اين جهت يك منبع استثنايى بود. آنان به خوبى مى دانستند كه به چنگ آوردن اين منبع مشكلات بزرگى را حل مى كند، و به همان اندازه كه گرفتن آن از اهل بيت عليهم السلام مهم است، بدست آوردن آن براى حكومت خود از آن مهمتر است. تا اين جا اجمالى از اهداف غاصبين در غصب فدك بيان شد و اينك ببينيم چرا اهل بيت عليهم السلام اين گونه مسئله را پى گيرى كردند. ديدگاه آيت اللَّه شهيد سيد محمد باقر صدر در رابطه با غصب فدك مرحوم شهيد سيد محمد باقر صدر در كتاب خود «فدك فى التاريخ» مى نويسد:[۲۷] فدك سمبلى از معنايى عظيم است كه هرگز در چهار چوب آن قطعه زمين تصاحب شده حجاز نمى گنجد. و همين معناى رمزى فدك است كه نزاع مربوط به آن را، از قالب مخاصمه اى سطحى و محدود، به جانب قيام و مبارزه اى وسيع و پردامنه سوق مى دهد... حاشا كه مسأله ى فدك چنين تصور شود. منازعه ى فدك قيامى عليه اساس حكومت است. فدك فرياد آسمان گيرى است كه فاطمه عليهاالسلام خواست به وسيله آن سنگ كجى را كه تاريخ بعد از ماجراى سقيفه بر آن بنا شد، در هم بشكند. براى اثبات اين معنا كافى است به خطبه اى كه حضرت زهرا عليهاالسلام در مسجد پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم روياروى خليفه و در حضور جمعيت انبوهى از مهاجر و انصار ايراد فرمودند، نگاهى بيفكنيم.[۲۸] پانویس ↑ معجم البلدان، ماده فدک. ↑ صحیح بخاری، ج 8، صص 3 و 4 و ج 5 ص 82. ↑ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 4، ص 117، چاپ بیروت. ↑ سوره مریم، آیه 6 و 7. ↑ سوره بقره، آیه 180. ↑ دلائل طبری، صص 116 و 117؛ شرح نهج البلاغه، ج 4، صص 129 و 130. ↑ صحیح بخاری، ج 8، ص 3. ↑ شرح نهج البلاغه، ج 4، صص 114، 117 و 127. ↑ شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 115 و نیز معجم البلدان، فدک. ↑ صحیح بخاری، ج 8، ص 4؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 114، چاپ بیروت. ↑ معجم البلدان، ماده فدک. ↑ فدک فی التاریخ، صص 47 و 48، ضمنا برای شناخت موضع خلیفه دوم با این مسأله در زمان خلیفه اول، بنگرید به کافی، ج 1، ص 443. ↑ شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 116. ↑ همان. ↑ اصول کافی، ج 2، ص 443. ↑ الامامة والسیاسه، ص 13. ↑ همان. ↑ مروج الذهب، ج 2، ص 301. ↑ تاريخ طبرى, ج 3 ص 202. ↑ نهج البلاغه - شرح ابن ابى الحديد, ج 1 ص 13. ↑ آن حديث مجعول چنين است: <نحن معاشر الانبياء لانورث >. يعنى ما گروه پيامبران ارثيه باقى نمى گذاريم. ↑ سيرهء حلبى, ج 3 ص 400. ↑ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج 16 ص 316. ↑ ناسخ التواريخ, ج زهرا, ص 122. ↑ سوره انفال, آيه 41 و علموا انما غنمتم من شى فان الله خمسه و للرسول و لذى القربى >. ↑ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج 16 صص 231 ـ 230. ↑ اين كتاب به نام «فدك در تاريخ» توسط جناب آقاى محمود عابدى ترجمه شده و در 196 صفحه توسط جناب آقاى محمود عابدى ترجمه شده و در 196 صفحه توسط انتشارات روز به چاپ رسيده است. ↑ فدك در تاريخ/ 58.




امروز:  شنبه 27 مهر 1398
اخبار
آموزش
کتابخانه
اصطلاحات
مقالات
اساتید
کانون قرآن
گفتمان
پرسش و پاسخ
بسیج
گالری عکس
مناسبت ها
فرزانگان
اطلاعیه ها و بیانیه ها
رویدادها
تازه های علمی
 
 
 
 
کليه حقوق معنوي براي مجتمع آموزش علوم اسلامي کوثر محفوظ مي باشد.
Designed by Hetav Group & Powered by: Karimabadi