مجتمع آموزش علوم اسلامی کوثر
 
 
 
 
 
 
 
 برگزاری دوره تخصصی عربی معاصر با حضور طلاب سطح 4 در مجتمع کوثر

 حضور اساتید و طلاب مجتمع کوثر در تجمع به منظور حفظ حجاب و عفاف

 برگزاری ائین افتتاحیه مرکز نیکوکاری نسیم کوثر

 برگزاری جلسه شورای اساتید در مجتمع کوثر

 دفاع پایان نامه با موضوع «نقد و بررسی حقیقی یا نمادین بودن داستان های قرآن از منظر آیات و روایات» در مجتمع کوثر

  دریافت فایل پیوست آزمون استخدامی آموزش و پرورش

  رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار جمعی از طلاب سراسر کشور

 مرکز مدیریت حوزه‌های علمیه در بیانیه ای: حوزه های علمیه با تمام توان ازسپاه پاسداران حمایت می کند

 در حمایت از سپاه پاسداران: تجمع بزرگ حوزویان در مدرسه فیضیه

 رابطه رونق تولید و معیشت مردم

 پیام تسلیت درپی درگذشت عالم ربانی و فقیه پارسا آیت‌الله حاج شیخ محمد مؤمن

 بیانیه گام دوم انقلاب مقام معظم رهبری خطاب به ملت ایران

 

 https://setare.com/files/fa/news/1398/4/10/272421_808.jpg

اساتید اطلاعیه ها حروف در کتب ديگر 2
حروف در کتب ديگر 2 -[اطلاعیه ها] - چهار شنبه 23 ارديبهشت 1394

استاد و درس (صرف و نحو)، ص: 200-209

عوامل اعراب‏/ 1- عوامل لفظى سماعى‏/ عواملِ لفظىِ سماعى خود سيزده نوع هستند بدين شرح:

نوع اول‏: حروفى هستند كه به اسم جر مى‏دهند: «باء و تاء و لام و واو و مُنْذ و مُذْ، خَلا، رُبَّ، حاشا، مِنْ، عَدا، فى‏، عَنْ، عَلى‏، حَتّى‏، الى‏»

هر كدام از اين حروف در يك معنى غلبه دارند و در معانى ديگر همراه قرينه‏ها و نشانه‏ها استعمال مى‏شوند. و اين كه هر كدام به چه معنايى هستند بايد از مجموع جمله مشخص شود، حتى بعضى وقت‏ها اين‏ها زايد مى‏شوند ولى مفهوم تأكيد را مى‏رسانند و بى‏خودى نيستند. حروف جر در واقع نقش واسطه و رابط را ميان فعل و مفعولش يا دو اسم انجام مى‏دهند و براى ربط و پيوست در كلام مى‏آيند؛ مثل: «كتبت‏ بالقلم» با قلم نوشتم، «زيدٌ فى الدار» زيد در خانه است.

در هر جمله دو دسته معنا وجود دارد؛ معانى مستقل و معانى ربطى.

جمله‏ى نوشتم، دو معنى مستقل دارد «نوشتن»، «من» و يك معناى ربطى دارد كه «نوشتن» را با «من» پيوند مى‏دهد. و اين معنى از هيئت و شكل ماضى متكلم بدست مى‏آيد.

جمله‏ى «محمود را دوست دارم.» چند معناى مستقل دارد «محمود»، «دوستى»، «داشتن»، «من» و اين معانى مستقل به هم مربوط مى‏شوند كه در اين جمله، تركيب و هيئت، عامل ارتباط هستند و بر ربط دلالت مى‏كنند.

جمله‏ى «با قلم نامه را نوشتم.» گذشته از هيئت و تركيب، حرف «با» رابطه‏ى نوشتم و قلم را توضيح مى‏دهد.

اگر حروف و هيئت و تركيب، نباشند معانى مستقل به هم ربطى پيدا نمى‏كنند.

حروف جر دو كلمه را پيوند مى‏دهند و مجرور را به كلمه‏ى ديگر متعلق مى‏كنند.

متعلق گاهى در كلام هست؛ مثل: «كَتَبْتُ بِالْقَلَمِ» كه بِالْقَلَمِ متعلق به كَتَبْتُ است و گاهى در كلام نيست؛ مثل: «الْماءُ فِى الْكُوزِ»كه الْماءُ مَوجُودٌ فِى الْكُوزِ بوده است. و در اين موارد مجرور و متعلق شبه جمله مى‏شوند.

متعلق مجرور گاهى فعل است و گاهى صفت و گاهى كلمه‏اى كه معناى فعل را دارد؛ مثل: «هذا لَكَ» كه هذا و ضمير به واسطه‏ى لام به يكديگر مربوط مى‏شوند. و هذا معناى فعل اشاره را دارد.


 

باء

باء در فارسى به صورت «با» و «به» مى‏آيد. به او زدم، به او نگاه كردم، با او رفتم، با آن نوشتم ... همانطور كه مى‏بينى در اين سه جمله، باء يك معنا ندارد.

معانى باء

1- استعانت؛ «كَتَبْتُ بِالْقَلَمِ» با كمك قلم نوشتم. (متعلق به كتبت).

2- مصاحبت و همراهى؛ «دَخَلَ بِثيابِ السَّفَرِ» آمد با لباس‏هاى سفرش. (متعلق به دخل).

3- سبب (چون)؛ «ضَرَبْتُهُ بِسُوءِ ادَبِهِ» زدم او را چون بد رفتار بود. (متعلق به ضربت)

سبب با استعانت تفاوت دارد. استعانت وسيله است و سبب علت فعل و هدف فعل.

4- متعدى كردن فعل لازم؛ مثل: «ذَهَبْتُ بِهِ» يعنى بردم او را (متعلق به ذهب).

5- الصاق و چسباندن و ربط دادن؛ مثل: «بِهِ داءٌ» يعنى او دردمند است و چسبيده به او درد.

6- قسم؛ مثل: به خدا؛ «بِاللَّه» (متعلق به اقْسِمُ).

7- مقابله؛ مثل: «بِعْتُ هذا بِهذا» فروختم اين را به اين. (متعلق به بعت).

8- باء حرف جر به معناى حروف ديگر مى‏آيد؛ مثل: «بِابى‏ انْتَ وَ امّى» كه به معناى «عَنْ» مى‏آيد و معناى بدل را دارد؛ يعنى به جاى پدرم و مادرم تو هستى. و مثل: «بِيَدِكَ الْخَيْرِ» كه فى يَدِكَ است. و «فَرَقْنا بِكُمُ الْبَحْرَ» كه به معناى لَكُمْ است.

و مثل: «عَيْناً يَشْرِبُ بِها» به معنى مِنْها است؛ يعنى چشمه‏اى كه مى‏نوشند از آن. به طور كلى هر وقت يك حرف جر به معناى حرف ديگرى آمد در واقع هر دو معنا را مى‏رساند و هر دو معنا را در بر دارد. «فَرَقْنا لَكُمْ» در واقع توضيح مى‏دهد كه دريا را براى شما شكافتيم و به خاطر خود شماست. عمل شما و كار شما بود كه دريا را شكافت.

9- باء حرف جر بعد از حروف نفى و استفهام زايد مى‏شود و تأكيد را مى‏رساند؛ مثل: «لَيْسَ زَيْدٌ بِقائِمٍ» يعنى زيد حتما ايستاده نيست كه معناى حتما به خاطر حرف جر زايد است.


 

مِن‏

مِنْ معناى چندى را توضيح مى‏دهد:

1- براى شروع و ابتداء در عمل، در مكان، در زمان؛ مثل: «قَرَأْتُ مِنْ سُورَةِ الْبَقَرَةِ الى‏ سُورَةِ هُود ...» و مثل: «جاءَ مِنْ اقْصَى الْمَدينَةِ ...» و مثل: «صُمْتُ مِنْ يَوْمِ الْجُمْعَةِ ...»

2- براى بيان و توضيح يك مطلب؛ «كَثيرٌ مِنَ النَّاسِ» بسيارى از مردم، «فَاجْتَنِبُوا الِّرجْسَ مِنَ الْأَوْثانِ ...»

3- براى تبعيض، به معناى بعض؛ مثل: «وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اللَّهَ» يعنى‏ بعض الناس.

4- گاهى به معناى حروف ديگر مى‏آيد؛ به معناى لام؛ مثل: «يُغْضى‏ مِنْ مَهابَتِهِ» يعنى چشم‏ها بسته مى‏شد به خاطر عظمت او؛ به معناى فى‏؛ مثل: «ماذا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ» چه آفريدند در زمين.

5- زايد مى‏شود پس از نفى و استفهام؛ مثل: «ما مِنْ الهٍ الَّا اللَّهُ» هيچ خدايى جز الله نيست. «هَلْ مِنْ خالِقٍ غَيْرُ اللَّهِ» آيا هيچ خالقى جز الله هست.

الى‏

1- براى نهايت و پايان در عمل و در زمان و در مكان؛ مثل: «قَلْبى الَيْكَ» قلب من به سوى توست. و مثل: «حَلالُ مُحَمَّدٍ حَلالٌ الى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ.» و مثل: «ذَهَبْتُ الى‏ قُم» رفتم تا قم.

2- معناى با (مَعَ)؛ مثل: «لاتَأْكُلُوا امْوالَكُمْ الى‏ امْوالِكُمْ» يعنى مَعَ امْوالِكُمْ؛ دارايى آنها را با دارايى خودتان نخوريد.

فى‏

معناى «در» و ظرفيت را مى‏رساند؛ مثل: رستگارى در راستگويى است؛ «النَّجاةُ فِى الصِّدْقِ.»

و گاهى به معناى لام مى‏آيد (براى)؛ «انَّ امْرَئَةً دَخَلَتِ النَّارَ فى‏ هِرَّةٍ حَبَسَتْها» زنى داخل آتش شد به خاطر گربه‏اى كه حبس كرده بود.

و به معناى عَلى‏. «لَأُصَلِّبَنَّكُمْ فى‏ جُذُوعِ النَّخْلِ» يعنى شما را به گونه‏اى بر تنه‏هاى درخت خرما آويزم كه در آنها پنهان شويد و مرگ شما آشكار نشود. و به معناى مَعَ. «لَوْ خَرَجُوا فيكُمْ» يعنى اگر بيرون مى‏آمدند با شما و در شما نهفته باشند.

لِ‏

1- لام معناى «براى» را مى‏دهد كه گاهى مالكيت را مى‏رساند و اختصاص را مى‏فهماند؛ مثل: «الدَّارُ لِزَيْدٍ» خانه مال زيد است و يا «الْجُلُّ لِلْفَرَسِ» زين براى اسب است.

2- گاهى علت را توضيح مى‏دهد؛ مثل: «ضَرَبْتُهُ لِلتَّأْديبِ» او را براى ادب كردن زدم.

3- براى قسم همراه تعجب مى‏آيد و لام در اين صورت فقط بر سر اللّه در مى‏آيد؛ مثل: «لِلَّهِ لا يَنْقى عَلَى الْأَيَّامِ.»

4- گاهى به معناى مِنْ مى‏آيد؛ مثل: «اقِمِ الصَّلوةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ الى‏ غَسَقِ اللَّيْلِ»كه مِنْ دُلُوكِ الشَّمْسِ معنا دارد.

و گاهى به معناى عَنْ مى‏آيد و معناى بدل را مى‏دهد؛ مثل: «قالَ الَّذينَ كَفَرُوا للَّذينَ آمَنُوا ... »كه عَنِ الَّذينَ مفهوم دارد.

و گاهى به معناى الى‏؛ مثل: «فَسُقْناهُ لِبَلَدٍ مَيِّتٍ» ما آن را سوق داديم و گسيل داديم تا به شهر مرده رسيد.

5- و گاهى زايد مى‏شود؛ مثل: «رَدِفَ لَكُمْ» كه رَدِفَكُمْ معنا مى‏دهد.

لام مفهوم سود را مى‏رساند همانطور كه عَلى‏ معناى ضرر را؛ مثلا مى‏گويى براى او كار كرد يا عليه او اقدام نمود. لام حرف جر هميشه‏ مكسور است مگر در استغاثه؛ مثل: «يا لَزِيْدٍ» آى برادر زيد. و در تعجب؛ مثل: «يا لَلْماءِ» آهاى آب. و در تهديد؛ مثل: «يا لَعَمْروٍ لَأَقْتُلَنَّكَ» آى عمرو تو را مى‏كشم. و در ضمير؛ مثل: «لَهُ، لَهُما» مگر در ياء متكلم كه مكسور مى‏شود؛ مثل: «لى»‏.

عَلى‏

1- به معناى «بر» مى‏آيد و مفهوم استعلاء و برترى را مى‏رساند؛ مثل: «عَلَيْهِ دَيْنٌ و هُوَ عَلَى السَّطْحِ» او بر بام است. «انَّا ارْسَلْنا عَلَيْهِمْ حاصِباً؛ بر آنها عذاب فرستاديم.»

2- گاهى به معناى فى‏ مى‏آيد؛ مثل: «دَخَلَ الْمَدينةَ عَلى‏ غَفْلَةٍ مِنْ اهْلِها» موسى داخل شهر شد در لحظه‏اى كه در غفلت بودند، بر اين غفلت مسلط بود و خودش آن را خواسته بود، كه در اين مثال على‏ كه به معناى فى‏ آمده هر دو معنا را با خود دارد؛ چون گفتيم هر گاه يك كلمه در جاى كلمه‏ى ديگرى نشست هر دو معنا را منظور داشته‏اند. «عَلى‏» گاهى اسم مى‏شود و به معناى فوق مى‏آيد و در اين هنگام هميشه با مِنْ حرف جر همراه مى‏شود؛ مثل: «رَكِبْتُ مِنْ عَلَيْهِ» سوار شد از بالاى او؛ مِنْ فَوْقِهِ. و گاهى فعل ناقص ماضى مى‏شود؛ مثل: «انَّ فِرْعَوْنَ عَلى‏ فِى الْأَرْضِ.»

عَنْ‏

1- در فارسى معناى «از» را مى‏دهد ولى با مِنْ تفاوت دارد. عَنْ در جايى استعمال مى‏شود كه مفهوم جدا شدن و تجاوز را برساند؛ مثل: «سَأَلَ عَنْهُ و رَمى‏ عَنِ الْقَوْسِ.»

2- گاهى به معناى بدل مى‏آيد؛ مثل: «لا تُجْزى‏ نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ» اىْ بَدَلَ نَفْسٍ.

3- و گاهى معانى ديگرى را مى‏رساند كه از مجموع جمله مشخص مى‏شود؛ مثل: «لا افْضَلْتَ عَنّى»‏ كه لا افْضَلْتَ عَلَىَّ معنا مى‏دهد. و همين طور «لَتَرْكَبُنَّ طَبَقاً عَنْ طَبَقْ» كه به معناى بَعْدَ طَبَقْ مى‏آيد. عَنْ گاهى اسم مى‏شود و در اين هنگام همراه مِنْ خواهد بود؛ مثل: »جَلَسْتُ مِنْ عَنْ يَمينِكَ.»

حتّى‏

«حتّى» در فارسى معناى «تا» را مى‏دهد و ما بعد «حَتّى»‏ يا جزء ما قبل آن است و يا ادامه‏ى آن. ولى با «الى»‏ تفاوت دارد؛ چون مفهوم تأكيد و يا تقويت و يا تضعيف را مى‏رساند؛ مثل: «ماتَ النَّاسَ حَتّى‏ الْأَنْبياء، قَدِمَ الْحاجُ حَتَّى الْمُشاةِ، اكَلْتُ السَّمَكَةَ حَتّى‏ رَأْسَها.» حَتّى‏ گاهى براى عطف مى‏آيد. و گاهى علامت شروع جمله و ابتداى كلمه است و ما بعد آن مبتداء است، در نتيجه گاهى يك جمله را سه گونه مى‏توان قرائت كرد؛ مثل: «اكَلْتُ السَّمَكَةَ حَتّى‏ رَأْسَُِها، مجرور تا حَتّى‏ حرف جر باشد. مفتوح تا عطف بر مفعول باشد. و مضموم تا مبتدا باشد كه خبرش حذف شد؛ يعنى «حَتّى‏ رَأْسُها اكَلْتُ.»

رُبَ‏

به معناى «بسا» مى‏آيد. «رُبَّ رَجُلٍ كَريمٍ لَقَيْتُهُ» بسا آدم‏هايى ديدم و يا به معناى «بسى»؛ «رُبَّ فَقيرٍ اغْنَيْتُهُ» بسى فقير را ثروتمند كردم؛ يعنى گاهى براى كم كردن و گاهى براى زياد كردن مى‏آيد. رُبَّ در اول كلام در مى‏آيد، نه در وسط و بر سر نكره داخل مى‏شود آن هم نكره‏اى كه برايش صفت آورده باشى؛ مثل: «رُبَّ رَجُلٍ كَريمٍ.»

رُبَّ گاهى با «ما» همراه مى‏شود و ديگر عمل جر ندارد و بر سر فعل هم داخل مى‏شود. به همين خاطر به اين ماء، ماء كافه مى‏گويند؛ مثل: رُبَّما يا رُبَما، با تشديد و بدون تشديد؛ «رُبَّما يَوَدُّ الَّذينَ كَفَرُوا ...»

واو

در صورتى كه حرف جر باشد براى قسم است و فقط بر سر لفظ الله در مى‏آيد؛ مثل: «وَ اللَّهِ.»

و گاهى به معناى رُبَّ مى‏آيد چه بسا يا چه بسى.

تاء

براى قسم است و اختصاص به لفظ الله دارد؛ مثل: «تَاللَّهِ.»

كاف‏

1- براى تشبيه مى‏آيد؛ مثل: «حَميدٌ كَالْبَدْرِ.» به معناى لام مى‏آيد؛ مثل: «وَاذْكُرْهُ كَما هَديكُمْ.» كاف گاهى با ماء كافه همراه مى‏شود. و گاهى با ماء مصدريه؛ يعنى مايى كه جمله را به مصدر بدل مى‏كند. كاف كَم بر سر ضمير داخل مى‏شود؛ مثل: «ما انْتَ الَّا كَانَا.»

مُذ، مُنْذُ

گاهى حرف هستند و گاهى اسم.

اگر حرف جر باشند گاهى به معناى مِنْ مى‏آيد با اين تفاوت كه اختصاص به زمان گذشته دارند؛ مثل: «ما رَأَيْتُهُ مُذْ يَوْمِ الْجُمُعَةِ» من او را از اول روز جمعه نديدم.

گاهى به معناى فى مى‏آيد و ظرفيت را مى‏رساند با اين تفاوت كه براى زمان حاضر و حال است؛ مثل: «مُذْ يَوْمِنا» يعنى در امروز.

در صورتى كه اسم باشد مبتداء است و ما بعدش خبرش مى‏شود؛ مثل: «ما رَأَيْتُهُ مُذْ يَوْمٌ» يك روز است كه او را نديده‏ام، او را نديده‏ام يك روز است، كه جمله‏ى يك روز است معناى مبتداء و خبر را مى‏رساند؛ يعنى مُذْ مبتداء است و يوم خبر اوست.

حاشا، عَدا، خَلا

گاهى حرف جر هستند و مفهوم استثناء را دارند كه استثناء بيرون كشيدن يك فرد از كلام كلى سابق است كه شامل تمام افراد مى‏شده؛ مثل: «ساءَ الْقَوْمُ حاشا زَيْدٍ» همه بد هستند جز زيد.

و گاهى فعل هستند و در نتيجه ما بعد آنها منصوب مى‏شود تا مفعول آنها باشد و فاعلشان مستتر و پنهان است.

و در اين هنگام عَدا و خَلا همراه ما مى‏شود؛ مثل: «جائنى الْقَوْمُ حاشا زَيْدٌ» يعنى آمدند همه، استثناء مى‏كنيم حميد را.

اين‏ها حروف جر معروف هستند. البته حروف ديگرى هم هستند كه گاهى جر مى‏دهند؛ مثل: «مَعَ، لَعَلَّ ...» ولى مشهور همين‏ها هستند گر چه تا بيست و يكى در سيوطى رسيده‏اند.

اسم الكتاب: أستاد و دروس النحو والصرف‏/ المؤلف: صفائي الحائري، علي‏/ تاريخ وفاة المؤلف: 1420 ه. ق‏/ الموضوع: النحو والصرف‏/ اللغة: فارسي‏/ عدد المجلدات: 1/ الناشر: ليلة القدر/ مكان الطبع: قم‏/ تاريخ الطبع: 17 / 10 / 1422 ه. ق‏

 



نوشته شده در 23/2/1394 - 19:59:28 - توسط: فریده جان محمدی


امروز:  یکشنبه 30 تير 1398
اخبار
آموزش
کتابخانه
اصطلاحات
مقالات
اساتید
کانون قرآن
گفتمان
پرسش و پاسخ
بسیج
گالری عکس
مناسبت ها
فرزانگان
اطلاعیه ها و بیانیه ها
رویدادها
تازه های علمی
 
 
 
 
کليه حقوق معنوي براي مجتمع آموزش علوم اسلامي کوثر محفوظ مي باشد.
Designed by Hetav Group & Powered by: Karimabadi